محض یار
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 11:36
برگرد ای توسل شبزندهدارهاپایان بده به گریه چشمانتظارهااز یک خروش ناله عشاق کوی تو«حاجت روا شوند هزاران هزارها»یک بار نیز پشت سرت را نگاه کندل بسته این پیاده به لطف سوارها...ما را به جبر هم که شده سر به زیر کنخیری ندیدهایم از این اختیارهاباید برای دیدن تو «مهزیار» شدیعنی گذشتن از همگان «محض یار»
گریهی مستانه
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
ندارد خواب، چشم عاشق دیوانه در شبهانمیافتد ز جوش خویشتن میخانه در شبها...به غفلت مگذران چون شمع شب را از سیهکاریکه دل روشن شود از گریهی مستانه در شبها...ز روی انجم از شبزندهداری نور میباردتو هم چون شمع، قدّی راست کن مردانه در شبها...مکن پهلو به بستر آشنا «صائب» چو بیدردانسری چون غنچه بر زانو بِنِه ر...
فیض صبحدم
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
گر به اخلاص، رخ خود به زمین سایی صبحروشن از خانه چو خورشید برون آیی صبحبه تو از دست دعا کشتی نوحی دادندتا از این قلزم پرخون به کنار آیی صبحبندگی، کار جوانیست به پیری مفکندر شب تار به ره رو که بیاسایی صبحچون به گِل رفت تو را پای، به دل دست گذاراین حناییست که شب بندی و بگشایی صبحنخل آهی بفشان در دل
آیینۀ مایید
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
بیمرگ سواران شب حادثههاییدخورشیدنگاهید و در آفاق رهاییدمرداب کجا فرصت پیدا شدنش هستآنگاه که چون موج از این بحر برآییدچون صخره صبورید، شبِ شیطنت بادرنجوریتان نیست از این فکر رهاییددر سینهتان زَهرۀ صد موج نهفتهستحالی که سبکبارتر از ابر شماییدشب تا برسد، یاد شما میرسد از راهدر یاد شماییم که آیی
نبرد خیبر
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
قدس تنها نیست
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
زندگی جاریست، در سرود رودها شوق طلب زندهستگل فراوان است، رنگ در رنگ این بهار پر طرب زندهستخاک، حاصلخیز، باغهای روشن زیتون بهارانگیزدشتها شاداب، در شکوه نخلها ذوق رطب زندهستچون شب معراج، قبلهگاه دور دست ما گلافشان ستوادی توحید، در وفور چشمههای فیض رب زنده استآفتاب فتح، بر فراز خانهٔ پیغمبر
چارهٔ ما بیداریست
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
ای هلالی که تماشای رخت دلخواه استهله ای ماه! خدای من و تو الله استروز عید است و قنوت است و دعای من و تواهل جود و جبروت است خدای من و تو...و له الشکر که یک ماه مرا مهمان کردو له الحمد گناهان مرا پنهان کردبسته شد پنجرهٔ عرشی راز رمضانالوداع ای سحر راز و نیاز رمضانالوداع ای شب الغوث شب خَلِّصناشب قدری
عشق علی...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
غمگین مباش ای هم نفس که همدمی نیستعشق علی در سینهات جرم کمی نیستبر پیکر ما باز زخم تازهای هستزخمی که بر آن تا قیامت مرهمی نیستوقتی که همراز تو سِرّ الله باشددیگر چه باک از این که دل را محرمی نیستبا «انتم الاعلون» غربت را به سر کنکو آن که میگوید دلیل محکمی نیستسرمشق ما همواره ذکر یا حسین استتا همرکاب...
تو را باید دید
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
ای جان جهان، عیان تو را باید دیدبا دیدهٔ خونفشان تو را باید دیددر مسجد سهله از تو دم باید زددر مسجد جمکران تو را باید دید#محمدعلی_مجاهدی
آیینهٔ عبرت
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
چشم وا کن اُحُد آیینهٔ عبرت شده استدشمن باخته بر جنگ مسلط شده استآن که انگیزهاش از جنگ، غنیمت باشدبا خبر نیست که طاعت به اطاعت باشدداد و بیداد که در قلب طلا آهن بودچه بگویم که غنیمت رکب دشمن بودداد و بیداد برادر که برادر تنهاستجنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست...همه رفتند غمی نیست علی میماندجای سالم
خلوت افلاکیان
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 4:30
جلوهٔ جنت به چشم خاکیان دارد بقیعیا صفای خلوت افلاکیان دارد بقیع...گر چه با شمع و چراغ این آستان بیگانه استالفتی با مهر و ماه آسمان دارد بقیعگرچه محصولش بهظاهر یک نیستان ناله استیک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیعگرچه میتابد بر او خورشید سوزان حجازاز پر و بال ملائک سایبان دارد بقیعمیتوان گفت از گ
فخر جوانان بهشت
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
رمضان آمد و دارم خبری بهتر از اینمژدهای دیگر و لطف دگری بهتر از اینگر چه باشد سپر آتش دوزخ، صومملیک با این همه دارم سپری بهتر از اینشب قدر رمضان، گر چه بسی پر قدر استدارد این مه، شب قدر و سحری بهتر از اینمولد لؤلؤ پاک مَرَجَ البَحرَین استنیست در رشتۀ خلقت گهری بهتر از اینمادرش فاطمه و باب گرامیش ع
سحرهای اشتیاق
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
این خانواده آینههای خداییانددر انتهای جادۀ بیانتهاییاندخیل ملک مقابلشان سجده میکننداینها خدا نیاند و لیکن خداییاندهر کس که میرسد سر اطعام میبرندفرقی نمیکند که فقیران کجاییاندیک «السلام» و یک «و علیک السلام» سبزاینها همان مقدمۀ آشناییاندصدها هزار مثل سلیمان در این حرممشغول لحظههای شریف
کریمترین کریمها
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
با ذکر یا کریم همه یاکریمهاخواندند با تو یا علی و یا عظیمهاتا بودهام همیشه فقیر تو بودهامباشد حکایت من و تو از قدیمهاباید تمام مردم دنیا گدا شوندوقتی تویی کریمترین کریمهاهم سرخوشند از کلماتت فقیههاهم جرعهنوش بادهٔ فضلت حکیمهاای حاء و سین و نون شما ریشهٔ حسینای مقصد خدا ز الف لام میمهاهم
شب دلتنگی
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
اگرچه در شب دلتنگی من صبح آهی نیستولی تا کوچههای شرقی «العفو» راهی نیستمرا اشراق رویت کافی است ای نور قدوسی!که فیض دیگران -چون شمع- گاهی هست گاهی نیستبرای آن کسی که لای شببوها تو را میجست،به غیر از متن خوشبوی شقایق جانپناهی نیستنظربازی نباشد در مرام عاشقان، هیهات!که چشمم بیتماشای تو در بند نگاهی نیس...
لختی ای پدر درنگ
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
ای سجود با شکوه، و ای نماز بینظیرای رکوع سربلند، و ای قیام سربه زیردرهجوم بغضها، ای صبور استواردر میان تیرها، ای شکستناپذیرشرع را تو رهنما، عقل را تو رهگشاعشق را تو سر پناه، مرگ را تو دستگیرفرش آستانهات، بوریایی از کرمتخت پادشاهیات، دستبافی از حصیرکیست این یگانه مرد، این غریب شب نورداین که آش
وقت عروج
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
ایمان و امان و مذهبش بود نمازدر وقت عروج، مرکبش بود نمازهنگام که هنگامهٔ آن کار رسیدچون بوسه میان دو لبش بود نماز#قیصر_امین_پور
شهادت
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
هیچ کس نشناخت دردا! درد پنهان علیچون کبوتر ماند در چاه شب افغان علیچون علی نشناخت خود را در جهان، یک حقشناسماند در آیینه سیمای درخشان علیاز علی کی زودتر ای صبح، سر برداشتی؟یک شب از بالین شب تا صبح پایان علیگرچه ای بغض، آبرویت را علی هرگز نریختهمچو سنگ آویختی دست از گریبان علیچاشنی دارد اگر مرگ و حی
علی علی
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
کی میشود شبیهِ تو پیدا؟ علی علیبعد از تو خاک بر سر دنیا، علی علیدستِ حق و زبانِ حق و چشمِ حق، بهحقآیینۀ خدای تعالی، علی علینامت دوای درد و کلامت شفای دلاستادِ ذو فنونِ مسیحا، علی علیشاهینِ تیز بینِ ترازوی خیر و شرفرمانروای محشرِ کبری، علی علیپیرِ خرد بدایه به نامِ تو کرد و گفت:حقِّ مبرهن است همانا
عرش محراب
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 18:44
سهلتر سادهتر از قافیهای باختیاشننگ بادا به تو ای دهر که نشناختیاشچه برایش به جز اندوه و ملال آوردیجان او را به لبش شصت و سه سال آوردیسهمش از خاک فقط کفش پر از پینهٔ اوستدر عرقریز زمین جامهٔ پشمینه اوستباغ میساخت و در سایهٔ آن باغ نبودیک نفس قافلهاش در پی اُتراق نبوددرد باید که بفهمیم چه گفته